به گزارش سرويس علمي خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، سر آرتور سي کلارک، بامداد چهارشنبه 29 اسفند، به دليل ناراحتي تنفسي در منزلش در سريلانکا در گذشت و براساس وصيتش مراسم درگذشت او ساده و خصوصي برگزار خواهد شد. آرتور سي كلارك به واسطه آثار مشهورش در ايران نيز كاملا شناخته شده بود به طوري كه چندي پيش كه در كشورهاي مختلف جهان 90 سالگي کلارک جشن گرفته شد، در تهران نيز مراسمي به پاسداشت مقام علمي او از سوي ماهنامه نجوم بر گزار شد. پوريا ناظمي، ژورناليست علمي و از همكاران تحريريه نجوم كه پاييز گذشته با سفر به سريلانكا با اين نويسنده و انديشمند ديدار كوتاهي داشته است در نوشتاري كه به مناسب درگذشت وي در پاسخ به گروه علمي ايسنا نوشته از آرتور سي كلارك و ديدار خاطرهانگيزش با او ميگويد: «بعد از ظهر يک روز پاييزي در شهر کولومبو و در انتهاي يکي از خيابانهاي معروف اين شهر اين شانس را يافتم که سر آرتور سي کلارک را ببينم. اتاق دفتر او جايي بود که جريان علم از آن مي گذشت و پير مرد در اتاق نشمين خود در آن گوشه دنيا به اعماق زمان و مکان مي نگريست. مجموعه اي از قفسه هاي کتاب ها و فيلم هاي مورد علاقه کلارک زينت بخش اتاق کار او بود و خود او در پشت ميز کار بزرگش نشسته بود. پير مرد با نگاه نافذ و لبخند مهربانش و با لهجه غليظ بريتانيايي به ما خوشامد گفت. هديهاي از ايران را به او تقديم و در باره آشنايي مردم ايران با او صحبت کردم. در آرامش گفت: باعث افتخار من است که مخاطباني ميان شما دارم و وقتي از او خواستم اگر سخني دارد با علاقه مندانش بگويد، گفت: من ديگر خيلي پير شده ام، اما هنوز هم مي شود با کمک باستان شناسان ايدههايي را از مغزم بيرون کشيد! ملاقاتي که قرار بود به دليل وضعيت جسمي او سه دقيقه به طول بينجامد 15 دقيقه زمان برد در اين مدت با او در باره کارهايش و خاطراتش صحبت کرديم . او تصويري از خود و فون براون را در دوران جواني به ما نشان داد و زماني که صحبت به همکاري او و کوبرييک رسيد با آهي بلند آن خاطره را به ياد آورد. او چند هفته بعد و در پيماش به مناسبت 90 سالگي تولد خود گفته بود که يکي از آفات پيري از دست دادن دوستهاست و اينکه بايد بخش عمده اي از عمر را در خاطرات گذشته سپري کني. او بسيار مايل بود تا حتي در اين سن درهاي جديدي از علم و تخيل را به سوي مردم باز کند و به همين دليل بود که در زندگي خود يکي از پرهيجانترين دستآوردها را به دست آورد. او اينک و پس از عمري انديشه ورزي در ساعت 1:30 بامداد چهارشنبه(19 مارس) به وقت محلي در خانه اش در گذشت. سر آرتور چارلز کلارک در شانزدهمين روز دسامبر 1917 در منطقه مين هد در سامرست انگلستان به دنيا آمد و از دوران کودکي، اصلي ترين علاقه خود را در مطالعه داستان هاي قديمي علمي و تخيلي و رصد آسمان يافت. در دوران جنگ جهاني دوم، آرتور به خدمت در نيروي هوايي انگلستان پرداخت و در نقش يک تکنسين مسائل راداري به طرح پيشگام و تازه اي به نام سيستم هشدار سريع راداري وارد شد و همين موضوع باعث علاقه جدي او به مسائل ارتباطات راداري شد. پس از جنگ جهاني، آرتور که نتوانسته بود در دوران پايان دبيرستان تحصيل دانشگاهي خود را در رشته مورد علاقه اش ادامه دهد به کالج کينگ لندن رفت و با درجه ممتاز در رشته رياضيات و فيزيک از آن فارغ التحصيل شد. در تمام اين دوران علاقه جدي آرتور به مسائل فضا و آينده انسان در فضا او را رها نکرد و همين مساله باعث شد او به انجمن بينالمللي علوم ميان سيارهيي بپيوندد و در دوره اي نيز رياست آن را به عهده گيرد. همين علاقه و دلمشغولي او به فضا باعث شد تا پيش از آن که عصر فضا آغاز شود، وي ايده هايي جذاب را در اين خصوص ارائه کند. اوج اين ايده پردازي آينده نگرانه در مقاله معروفي از او نمود يافت که سال 1945 در مجله دنياي بي سيم منتشر شد. عنوان اين مقاله رله هاي فرازميني بود. کلارک در اين مقاله با بررسي مدارهاي اطراف زمين پيشنهاد کرده بود که چنانچه ماهواره هايي را بتوان در ارتفاع مشخص 35786 کيلومتري از سطح آزاد دريا و دقيقا بر فراز استوا قرار داد در اين صورت دوره تناوب اين ماهواره ها به دور زمين در حدود 934/23 ساعت طول مي کشد که اين زمان دقيقا برابر يک دور گردش زمين به دور خودش است؛ بنابراين براي ناظري روي سطح زمين اين ماهواره ها همواره در نقطه ثابتي در آسمان ديده خواهد شد و مي توان از آن براي انتقال امواج و براي کاربردهاي مخابراتي و راديو تلويزيوني استفاده کرد. اين ايده امروزه ابزاري کارآمد و روزمره به حساب مي آيد و تمام ارتباطات راديو و تلويزيوني و مخابراتي با کمک چنين ماهواره هايي صورت مي گيرد؛ 12 سال پس از آن براي نخستين بار در تاريخ بشر در 15اکتبر 1957، اسپوتنيک يك يا نخستين ماهواره ساخت دست بشر به مدار زمين رفت و عصر فضا آغاز شد و سال 1964 سينکوم 3 نخستين ماهوارهاي بود که عازم مداري شد که کلارک پيش بيني کرده بود. به عبارت ديگر، کلارک کاربرد مداري را پيش بيني کرده بود که دو دهه بعد از آن عصر استفاده از آن و امکان به واقعيت رساندن آن رويا مهيا مي شد و به همين دليل است که کلارک و انديشه او را داراي اهميتي بالا و ادراکي آينده نگرانه مي دانند. اگرچه فهرست فعاليت هاي علمي کلارک، فهرستي طولاني را شامل مي شود، اما يکي از حوزه هاي اصلي فعاليت او حضور موثر و تاثيرگذار در عرصه نويسندگي داستان هاي علمي، تخيلي است. او زماني که وارد عرصه نگارش داستان هاي علمي - تخيلي شد که از دوران کودکي به آن علاقهمند شده بود، نه تنها به عنوان نويسندهاي نامدار در اين رشته مطرح شد که به دليل وارد کردن جزييات علمي دقيق، انديشههاي فلسفي و انساني قابل اعتنا، پيش بيني هاي آينده نگرانه و ارائه انتقادهايي از روند رشد فنآوري و بحران هاي انساني که بشر در آستانه قرن 21 با آن روبه رو خواهد بود، به سبکي تاثيرگذار و استثنايي در نگارش داستان هاي خود دست يافت. تعداد زيادي رمان و داستان هاي کوتاه علمي تخيلي ثمره بيش از سه چهارم قرن نوشتن او است؛ اما در اين ميان شايد برخي داستان هايش به واسطه مفاهيم مطرح شده از جايگاه بالاتري برخوردار باشند. 2001 يک اديسه فضايي و سه داستان پيامد آن، مجموعه راماها و پايان طفوليت را بايد از زمره اين نوشته هاي تاثيرگذار دانست که هر يک در بستر يک داستان علمي تخيلي جذاب، مفاهيم وسيعي را مورد توجه قرار مي دهد؛ البته بيشتر مخاطبان او را شايد با داستان 2001 يک اديسه فضايي بشناسند که کارگردان پرآوازه جهان استانلي کوبريک آن را به پرده سينما آورد تا از همکاري ارزشمند سي کلارک و کوبريک، اثري جاودانه در سينما خلق شود. کلارک بيش از آن با همکاري برخي از نويسندگان علمي – تحيلي مانند باکستر و لنگ لي داستان ها علمي تخيلي خود را ادامه داد و تنها چند ماه پيش درگذشتش آخرين داستان خود را در مجله فوربس منتشر کرد. کلارک که روزنامه نگاري علمي به شمار مي رفت در مجموعه تلوزيوني جهان شگفت انگيز آرتور سي کلارک را ساخت که در آن به سراغ برخي از بدفهمي هاي رايج علم مي رفت و آنها را مورد مداقه علمي قرار مي داد. در گذشت او علي رغم سن زيادش براي بسياري از مردم شوکه کننده بود و اين به مقام والاي علمي و انساني او باز ميگردد. مردي که به دليل خدمتش به سريلانکا لقب شواليه دريافت کرده بود در آخرين تولد خود سه آرزو در دل داشت: يافتن موجودات فرا زميني، يافتن سوخت جايگزين و دوستدار محيط زيست و صلح در سري لانکا. پاتريک مور ستاره شناس و برنامه ساز برجسته تلوزيوني که همراه کلارک، کتاب سيارک را پس از حادثه سونامي نوشت و آن را به قربانيان تقديم کردند، مرگ او را ضايعه اي جدي بيان مي کند.»
سر آرتور سی کلارک درگذشت.
Four wives of King
Once upon a time
There was a rich King who had 4 wives.
He loved the 4th wife the most and adorned her with rich robes and treated her to the finest of delicacies. He gave her nothing but the best.
He also loved the 3rd wife very much and was always showing her off to neighboring kingdoms. However, he feared that one day she would leave him for another.
He also loved his 2nd wife. She was his confidante and was always kind, considerate and patient with him. Whenever the King faced a problem, he could confide in her to help him get through the difficult times.
The King's 1st wife was a very loyal partner and had made great contributions in maintaining his wealth and kingdom. However, he did not love the first wife and although she loved him deeply, he hardly took notice of her.
One day, the King fell ill and he knew his time was short.
He thought of his luxurious life and pondered, "I now have 4 wives with me, but when I die, I'll be all alone.
Thus, he asked the 4th wife, "I have loved you the most, endowed you with the finest clothing and showered great care over you. Now that I'm dying, will you follow me and keep me company?"
"No way!" replied the 4th wife and she walked away without another word.
Her answer cut like a sharp knife right into his heart.
The sad King then asked the 3rd wife, "I have loved you all my life. Now that I'm dying, will you follow me and keep me company?"
"No!" replied the 3rd wife. "Life is too good! When you die, I'm going to remarry!"
His heart sank and turned cold.
He then asked the 2nd wife, "I have always turned to you for help and you've always been there for me. When I die, will you follow me and keep me company?"
"I'm sorry, I can't help you out this time!" replied the 2nd wife. "At the very most, I can only send you to your grave."
Her answer came like a bolt of thunder and the King was devastated.
Then a voice called out:
"I'll leave with you and follow you no matter where you go." The King looked up and there was his 1st wife. She was so skinny, she suffered from malnutrition.
Greatly grieved, the King said, "I should have taken much better care of you when I had the chance!"
He also loved the 3rd wife very much and was always showing her off to neighboring kingdoms. However, he feared that one day she would leave him for another.
He also loved his 2nd wife. She was his confidante and was always kind, considerate and patient with him. Whenever the King faced a problem, he could confide in her to help him get through the difficult times.
The King's 1st wife was a very loyal partner and had made great contributions in maintaining his wealth and kingdom. However, he did not love the first wife and although she loved him deeply, he hardly took notice of her.
One day, the King fell ill and he knew his time was short.
He thought of his luxurious life and pondered, "I now have 4 wives with me, but when I die, I'll be all alone.
Thus, he asked the 4th wife, "I have loved you the most, endowed you with the finest clothing and showered great care over you. Now that I'm dying, will you follow me and keep me company?"
"No way!" replied the 4th wife and she walked away without another word.
Her answer cut like a sharp knife right into his heart.
The sad King then asked the 3rd wife, "I have loved you all my life. Now that I'm dying, will you follow me and keep me company?"
"No!" replied the 3rd wife. "Life is too good! When you die, I'm going to remarry!"
His heart sank and turned cold.
He then asked the 2nd wife, "I have always turned to you for help and you've always been there for me. When I die, will you follow me and keep me company?"
"I'm sorry, I can't help you out this time!" replied the 2nd wife. "At the very most, I can only send you to your grave."
Her answer came like a bolt of thunder and the King was devastated.
Then a voice called out:
"I'll leave with you and follow you no matter where you go." The King looked up and there was his 1st wife. She was so skinny, she suffered from malnutrition.
Greatly grieved, the King said, "I should have taken much better care of you when I had the chance!"
In Truth, we all have 4 wives in our lives ...
Our 4th wife is our body. No matter how much time and effort we lavish in making it look good, it'll leave us when we die.
Our 3rd wife is our possessions, status and wealth. When we die, it will all go to others.
Our 2nd wife is our family and friends. No matter how much they have been there for us, the furthest they can stay by us is up to the grave.
And our 1st wife is our Soul, often neglected in pursuit of wealth, power and pleasures of the ego. However, our Soul is the only thing that will follow us wherever we go.
So cultivate, strengthen and cherish it now!
It is your greatest gift to offer the world.
Let it Shine
Our 4th wife is our body. No matter how much time and effort we lavish in making it look good, it'll leave us when we die.
Our 3rd wife is our possessions, status and wealth. When we die, it will all go to others.
Our 2nd wife is our family and friends. No matter how much they have been there for us, the furthest they can stay by us is up to the grave.
And our 1st wife is our Soul, often neglected in pursuit of wealth, power and pleasures of the ego. However, our Soul is the only thing that will follow us wherever we go.
So cultivate, strengthen and cherish it now!
It is your greatest gift to offer the world.
Let it Shine
جهان سوم
در سال 1990 در دانشگاه سوربن تدريس مي كردم.روزي درآخرساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟
فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هركس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. "پروفسور محمود حسابی"
فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هركس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. "پروفسور محمود حسابی"
هيزم شكن
روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. 'آيا اين تبر توست؟' هيزم شكن جواب داد: ' نه' فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوش حال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن خوش حال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. ' فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شكن فرياد زد: آره!فرشته عصباني شد. ' تو تقلب كردي، اين نامرديه 'هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به جنيفر لوپز 'نه' مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز 'نه' ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.
نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه است.
نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه است.
درس مدیریتی7
من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی... سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی!
نتيجهء اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد
نتيجهء اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد
درس مدیریتی6
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!
نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد!
نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد!
درس مدیریتی5
يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!
نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی !
نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی !
درس مدیریتی 4
یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !
نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !
Arthur C. Clarke
Fiction is more than non-fiction in some ways …
You can sketch people’s mind, alerting them to the possibilities of the future, which is very important in an age where things are changing rapidly.
You can sketch people’s mind, alerting them to the possibilities of the future, which is very important in an age where things are changing rapidly.
This weblog name has been taken from the 2 greate Sci-Fi book writen by Arthure C. Clarke
RENDEZVOUS WITH RAMA
2001 SPACE ODYSSEY
سه قانون کلارک
1.هرگاه دانشمندی برجسته، اما سالخورده بگوید چیزی ممکن است، به احتمال قریب به یقین درست گفتهاست.
اما آنگاه که بگوید چیزی غیرممکن است، به احتمال زیاد اشتباه میکند.
2.تنها راه کشف محدودهٔ ممکن از غیرممکن، کمی پیشروی از ممکن به درون غیرممکن است.
3.هر فناوری وقتی به حدی از پیشرفت برسد، دیگر نمیتوان آن را از جادو تفکیک کرد.
باور ذهنی
شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد.استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه از مسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود .
در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند.
اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد.
شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید «هستید».
اما بیش از آنچه باور دارید «می توانید» انجام دهید."نورمن وینست پیل"
در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند.
اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد.
شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید «هستید».
اما بیش از آنچه باور دارید «می توانید» انجام دهید."نورمن وینست پیل"